تقريبا شش ماهي به بازار نرفته بودم. دو روز پيش براي خريد پالتو به مغازهاي که مشتري هميشگياش بودم رفتم، البته ده دقيقهاي پيادهروي داشتم تا به مغازه برسم. عزمم را جزم کرده بودم که حتما پالتو بخرم چون ميدانستم از اين فرصتها برايم پيش نميآيد. به فکر گرماي پالتويي که قرار بود، بخرم بودم و هي با خودم کلنجار ميرفتم که اگر الان پالتو خريدم، خريدم وگرنه بايد به فکر پسانداز کردن براي مشکلات ديگرم باشم.در فکر بخر، نخر پالتو بودم که صداي خندهي سه پسر جوان توجهم را جلب کرد. با متلک گفتن و بذلهگويي
برچسب:
نویسنده: آریا رضاپور
تاريخ: سه
شنبه
3 شهريور
1405 ساعت: 14:30